تبليغاتX
جاده <
 
 روزگار عنی ست نازی جان

رنگ ها را می بلعند .

با حرص ، با کینه .

جامه ها را ، آدم ها را ، شادی ها را ، روزها را . . .

بی رنگ و بو ، بی نشاط می خواهندت

با چشم هایشان خصوصی ترین لایه هایت را می لیسند .

و با حرف هایشان . . . عمیق ترین زخم هایت را می خراشند .

و تو ناتوان و جان به لب رسیده 

زیر نگاه هایشان روزگار میگذرانی . . .



(( مرمر ))


پ . ن : جان به لب میشوم . جانم به لبم میرسد . جانم از حلقم بالا می زند ، گاهی !


|+| نوشته شده توسط مرمر در دوشنبه 1391/02/18  |
 خلاصه ی مطالب

نامه هایم را روی هم میگذارم 

شعر ها را هم 

تمامشان را که خلاصه میکنم ،

تنها دو کلمه می ماند .

دو کلمه ی " دوستت " و " دارم " !




(( مرمر ))

|+| نوشته شده توسط مرمر در جمعه 1391/02/01  |
 عادت می کنیم . . .


روز اول که آمده بود ، کسی پرسید : اینها چیست به خودت آویزان کرده ای ؟ دلقکی ؟

لبخند بزرگی بر چهره اش نشست و با مهربانی گفت : نه . هیچکدام . فرشته ام !

برای بار اول شنید که به او گفتند : دروغ گو !

نمی دانست معنی این کلمه چیست ، از تک تکشان تشکر کرد !

روز های آخر کودکی با شوق او را به مادرش نشان داد و فریاد زد : فرشته ! فرشته ی واقعی ! فرشته . . .

رو به کودک کرد و گفت : من یک دلقکم ! اینها نمایش است ! دروغ است . . .

بعد همانطور که بال هایش را پشت سرش روی زمین می کشید . . . رفت !



(( مرمر ))

|+| نوشته شده توسط مرمر در دوشنبه 1391/01/14  |
 واژه هااااای الکی . . .

بعضی اوقات ، گاهی ، زمان هایی ، " یک وقت هایی " ، ترس می آید صاف و مستقیم می نشیند در 

ته تو های وجودت ، مغزت ، قلبت ، احساست .

ترس از همه چیز ، همه کس ، خودت حتی .

کلمات برایت غول می شوند . پتک می شوند . عذاب می شوند . حتی شوخی شان !

بعد به آینده نگاه میکنی . آینده ای که خودت کشیده ای و آینده ای که دارد کشیده میشود . و . . .

کــــــــــــــش می آیی . جایی میان دو آینده ات . جایی میان توقع و واقعیت . میان بود و باید .

جایی میان سنت و خودت . میان "دلم میخواهد" و "دلش میخواهد" . میان "ایده آل" و "همینی که هست" .

به گذشته می غلتی و شنا میکنی در تصوراتت نوجوانی ات از زندگی در ذهنیات جوانی ات ، در ایده آل های

اول آشناییت . بعد هُلت میدهند در حال در جایی میان گذشته و آینده . جایی که شاید زیادی کوتاه آمده ای .

جایی که شاید نباید همیشه به همه چیر راضی شوی . جایی که نباید خودت را دست کم بگیری .

و ترس می آید کنارت مینشیند ، دستش را می اندازد روی شانه ات ، با پوزخندی که چهره اش را مبهم تر

از قبل کرده میگوید : هه ! باختی !


(( مرمر ))



|+| نوشته شده توسط مرمر در شنبه 1390/11/22  |
 خواب خوب خواستنی

دلیل بی خوابی هایم است ،

اینکه وقتی میروم ، خواب نیست .

او که می آید ، بیدارم .

عمریست با خواب و رویا درگیریم .

دلیل بیداری هایم را بپرس !



(( مرمر ))


پ.ن : خواب هایم روی اعصاب است . مدتش . کیفیتش . محتوایش .



|+| نوشته شده توسط مرمر در جمعه 1390/11/14  |
 یه قهوه که هرچی شکر بریزی بازم همون تلخی ناب ُ داره

حوا شدم که آدمت کنم !
تلخ شدی .

شیرین شدم که فرهادم شوی .
سنگ شدی .

دیگر لیلی نمیشوم ،
تو استعداد جنون داری !



((مرمر ))



پ . ن : ی وختایی هرکی ب ما میرسه دس میکنه از یه جاییش یه نیشی خنجری چیزی در میاره بمون فرو کنه بالاخره . همونجور خشک و خالی رد نمیشه کلن ! حتی شما دوست عزیز !


|+| نوشته شده توسط مرمر در سه شنبه 1390/10/20  |
 کسی که زیر پیراهنش دو بال پنهان بود

آدمیزاد را دوست داشت . زیاد .

تصمیمش را گرفته بود . چمدانش را هم بسته بود . با یک کتاب " نطق در سفر " به راه افتاد .

دل توی دلش نبود که حرف بزند . راه برود . غذا بخورد . قهقهه بزند . بخوابد . و دوست پیدا کند .

پایش ک ب زمین رسید بغض کرد . بعد گریه کرد . بعد تر یک گوشه کـِـز کرد . و بدون اینکه با

کسی حرف بزند ، کسی دوستش داشته باشد ، با کسی شاد باشد یا در آغوش کسی بخوابد ، . . .

مـُــرد . . .



(( مرمر ))

|+| نوشته شده توسط مرمر در یکشنبه 1390/10/18  |
 یه روز خوب میاد ؟
حتی

سقف ها را هم کوتاه تر بسازید ،
زانو های من به زمین نمیرسد ،

مگر زمین به آسمان برسد !



(( مرمر ))


پ . ن : دور نیست روزی که میاد ، و خوبه ! . . .

|+| نوشته شده توسط مرمر در چهارشنبه 1390/09/02  |
 آرزو های ساده ی کوچک

کاش زرافه بودم .

آنوقت از این ور دیواری که

بین ما ایستاده ، سرک میکشیدم

و تو

دست می انداختی دور گردنم

می آمدی همین ور دیوار 

تا از آدم ها نترسم !




(( مرمر ))


پ . ن : مدت های طولانی تری نخواهم بود ، حتی اگر به چشم هم نیاید .


|+| نوشته شده توسط مرمر در یکشنبه 1390/07/10  |
 شاید برای شما هم اتفاق بیافتد !

گوشی که زنگ میخورد

- گویی کفش های تابستانه ام را به پا میکنم 

تا با لبخندی زیر آفتاب گرم و صدای گنجشکان و

خنکای نسیم تابستان قدمی بزنم -

خوش حال می شوم .


گوشی را که میگذارم 

- باران گرفته . ابرهای تیره و سرمایی در استخوان

و لبخندی که نیست . که گویی هزار سال با لب هایم قهر بوده -

خوشحال نیستم .




(( مرمر ))


پ . ن : گاهی چیزی که انتظار داری در انتظارت نیست .
پ . ن : روز به روز سرد تر . . . بی تفاوت تر . . . آخر سرما میخورم همین روزها !




|+| نوشته شده توسط مرمر در دوشنبه 1390/06/28  |
 بند . دست ، بند .

دستبندم . . .

دستبند های من . . .

خواستم پابند کسی ، جایی نباشم

به دستبند هایم دلخوش کردم

و حالا ،

دست هایم به هزار جا بند است !




(( مرمر ))

|+| نوشته شده توسط مرمر در سه شنبه 1390/06/22  |
 و اشک . . . و اشک . . . و اشک . . .

دور که باشی . . .

دلم برایت که تنگ بشود . . .

دوربینم را بر میدارم و اول جاده می ایستم .

آنقدر دور ها را میبینم ،

تا تو عبور کنی !

و در تصویرم حک بشوی .




(( مرمر ))


پ . ن : بیا و در تصویرم حک شو . دلم گرفته . خیلی . . . بیا . . .


|+| نوشته شده توسط مرمر در جمعه 1390/06/11  |
 عاشقی که به استقبال رفته بود

گاهی کنار ایستگاه ِ سفر

به یاد نگاه های آخرت می نشینم

به خاطره سفر می کنم

و گاهی به احترامت می ایستم و

رو به غروب

دست تکان می دهم . . .




(( مرمر ))



|+| نوشته شده توسط مرمر در سه شنبه 1390/06/08  |
 آتشفشان

حرف هایم را زدم .

با تمــــــــــام انرژی ام .

و بعد که آرام تر شدم . . . دلم برایشان سوخت !

برای حرف هایم .

نباید میزدمشان !




(( مرمر ))


|+| نوشته شده توسط مرمر در سه شنبه 1390/06/01  |
 چه درد است این چه درد است این چه درد است ؟

این حوالی هیچکس به دادم نمی رسد

نمی دانم من از آنها دورم ؟

یا دیگران از من ؟

اما

مگر این فاصله تا کجاست

که کسی نمیرسد تا داد ِ من ؟؟



(( مرمر ))

|+| نوشته شده توسط مرمر در پنجشنبه 1390/05/27  |
 سبز می شوم

دلم یک خودکار قرمز می خواهد

تا روی اسم تو خط بکشم !

خودکار های قرمز زیادی خریدم

اما تک تکشان ،به اسم تو که می رسند ،

سبز می شوند !!



(( مرمر ))


|+| نوشته شده توسط مرمر در شنبه 1390/05/22  |
 بهانه گیری
یک گلدان آوردی برایم

میدانستی تحمل پاییز را ندارم

گفتی : همیشه بهار است ، مثل خودت !

. . .

این روزها که نیستی

گلدان بیچاره همیشه خزان است !

مثل خودم !



(( مرمر ))


|+| نوشته شده توسط مرمر در جمعه 1390/05/21  |
 بگذار و بگذر

چرا باید اینقدر ساده باشد

بخشیدن تو !

چرا نمی توانم بگذرم و بگذارم تو را

در پیله ی همان غرور

که دورت می کند از من !

و تو هرگز نمی دانی

در من چه میگذرد !

و . . . می گذری !



(( مرمر ))

|+| نوشته شده توسط مرمر در پنجشنبه 1390/05/20  |
 گرگ و میش
اول صب بشه . . . نه . . . هنوز هوا تاریک باشه

تو گرگ و میش

بیدار شیم و بزنیم به جاده .

قدم بزنیم . زیاد .

دستاتو بگیرم و

تنها چیزی که بشنوم

صدای دوست داشتنت باشه . . .


منتظر همین روزم . تمام عمر .


(( مرمر ))


پ . ن : تا صبح بیدار میمونم . تو گرگ و میش از پنجره بیرونو میبینم و این تصویرو مجسم میکنم . آروم که شدم می خوابم .


|+| نوشته شده توسط مرمر در چهارشنبه 1390/05/12  |
 غیر مستقیم

رفیق باز .

باز هم رفیق .

رفیقی که باز است ،

سفره ی دلش ، عقلش ، جیبش ، . . .

اما می بازد !

رفیق هایش را !

می بازد . . . رفیق باز . . .


(( مرمر ))


|+| نوشته شده توسط مرمر در سه شنبه 1390/05/04  |